×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

true

ویژه های خبری

true
    امروز  شنبه - ۱ آبان - ۱۴۰۰  
true
false

بچه های غوّاص گردان حبیب بن مظاهر، از لشکر ۳۱ عاشورا، خودشان را برای شرکت در «عملیات کربلای ۴» آماده می کردند. ما نیز توی این گردان بودیم و یک دوره ی آموزشی چهل و پنج روزه را از سر می گذراندیم. قرار بود در شب شروع عملیات به اروند بزنیم و از آب عبور کرده، خط دشمن را در آن طرف آب منهدم کنیم.

در این مدت، در موقعیت شهید «اجاق لو» در کناره ی رود کارون مستقر بودیم و فوت و فنّ عملیات غواصی را در این رود می آموختیم؛ رودی که می گفتند شباهت زیادی به اروندداردو سرعت آبش هفتاد کیلومتر در ساعت است.

پیش تر از این، شنا را به مدت یک ماه در سد دز آموزش دیده بودیم. صفا و صمیمیت عجیبی میان بچه ها حکم فرما بود. علاقه ی آنان نسبت به یکدیگر بی گمان بیش از علاقه ی برادر به برادر بودو مسؤول دسته گردان در این میان، چونان پدری مهربان وفداکار، به نیروهایش عشق می ورزید و از این راه آتش محبت و اطاعت آنان را نسبت به خویش دامن می زد.

در دسته ی ما حضور دو تن از بسیجیان کم سن و سال و نوجوان به نام های «کریم معروفی» و «جعفر امیری بنابی» چشمان هر بیننده ای را خیره می کرد. این دو، شانزده، هفده سال بیشتر نداشتند، اما مصمم بودند که آموزش سخت غوّاصی را با موفقیت پشت سر بگذارند.

اوایل زمستان بود و هوا به شدت سرد و آب، از آن سردتر. کار آموزش نیز گاه در روز و گاه شب ها صورت می گرفت؛ پس از صرف شامی مختصر و عزاداری ایی مفصّل و از ساعت نه، ده شب تادمدمه های اذان صبح ادامه می یافت و آن گاه که از تمرین باز می گشتیم، دیگر سرماو خستگی رمقی برای ما باقی نگذاشته بود.

کار توانفرسایی بودو مقاومت بدنی زیادی را می طلبید. بیشتر بچّه ها هنگامی که برای اوّلین بار «فین ها» رابه پا کردند و روی خشکی از برداشتن چند قدم معمولی خود را عاجز یافتند، از به پایان رساندن دوره ی آموزشی کاملاً مأیوس شدند.

خلاصه، وقتش که رسید با تجهیزات کامل به آب زدیم و عزممان را جزم کار کردیم. چیزی نگذشت که این دو نوجوان بدنشان نکشید و از ادامه ی کار ماندند. قایق های نجات هم آمدند سر وقتشان و به مقرّ انتقالشان دادند.

روز بعد، مسؤول دسته ی ما شهید «علی پاشایی» به این دو گفت: «شما بدنتان نمی کشد. بهتر است به بچه های گردان آبی ـ خاکی ملحق شوید!»

این حرف، چنان به رگ غیرتشان برخورد که نزدیک بود اشکشان را دربیاورد. اما پای اصرار خویش را توی یک کفش کرده بودند که می توانند و باید فرصت بیشتری بدیشان داد!

شب، دوباره به آب زدیم و باز اینان در نیمه ی راه ماندند. فردا برادر پاشایی حرفش را تکرار کرد: «شما معلوم است که برای کار غواصی ساخته نشده اید، بهتر است بروید توی گردان آبی ـ خاکی!»

این دو برادر، با مظلومیتی خاص به دست و پای مسؤول دسته پیچیدند که یک بار دیگر هم به آنان فرصت بدهد. بالاخره اصرار برادر پاشایی بر رفتن اینان، در مقابل الحاح اینان بر ماندن، تاب نیاورد و شبی دیگر را نیز با ما به آب زدند. اما…

* * *

بچه ها بی رمق تر از همیشه یک به یک خودشان را از آب می کشیدند بالا این دو عزیز هم باحسرتی عجیب و بغضی در گلو، نشسته بودند به تماشا. دیگر جای هیچ عذر و بهانه ای نمانده بود. فرصت آن قدر بود که حجت بر خودشان نیز تمام شده باشد.

صحنه ی شگفتی بود؛ شب، مثل جغدی که در خلسه ی سکوت فرو رفته باشد، با چشمانی دریده به زمین می نگریست و بر این موجودات کوچکی که فتح تمامی عظمت ها را کمر بسته بودند.

آنان، مثل فرزندی که باید از خانواده ی عزیزش دل بکند شدیدا گریه می کردند و سر و دوش تک تک افراد این خانواده ی صمیمی را می بوسیدند و به اشک عشق آلود خویش، معطر می کردند.

بغضی به سختی سنگ گلوی احساسمان را درهم می فشرد و آتشی شعله ور، از نهادمان فوّاره می کشید. در آن شب شگفت، من باتمام وجودم درد توانفرسای «فراق» را چشیدم؛ دردی که تنها حدیثش دفترها و دیوان ها را پر کرده است.

از آن لحظه آن دو رفتند و ما نیز طبق معمول هر شب، تن به آب می زدیم و باتوکل به قدرت لایزال الهی بر دست و پای موج های آشفته می پیچیدیم….

اما هر بار در بازگشت به مقرّ، چادرها را مرتّب، ظروف را شسته و چای را دم کشیده می یافتیم و پرسشی که بر لبان اعجابمان می شکفت: «آخر، این کارها، کار کیست؟»

تا آن که شبی یکی از برادران غوّاص، در بازگشت بی موقع به مقرّ، این دو را حین انجام کار شستن ظروف می بیند و بالاخره دستشان رو می شود!

از زمانی که رازشان از پرده بیرون می افتد، دیگر در غیبت بچه های گروهان غواصی، بی هیچ پنهان کاری به رتق و فتق کارهای بر زمین مانده شان می پرداختند و علاوه بر آن در خارج کردن لباس های غواصی از تن این نیروهای توان از کف داده نیز دریغ نمی ورزیدند….

سرانجام این دو بسیجی عارف، در «عملیات کربلای ۵» با شکستن خطّ پدافندی نفس اماره، معبری به سمت آسمان باز کرده، پروازی به بلندای ابدیت را آغاز کردند!

روحشان اوجمندتر باد!

راوی: حجه الاسلام کاظم عبداللّه زاده

همسایه با خدا

یکی از شهدایی که در طول جنگ بسیار تحت تأثیر اخلاق و رفتارش قرار گرفتم، شهید «سید محمد موسوی» بود.

این بزرگوار از بچه های دبیرستان سپاه بود. یادم هست آن موقع به این ها اجازه ی حضور در جبهه را نمی دادند. معلوم بود که با سختی فراوانی خودش را به خطّ رسانده است. هرچند در آن حال و هوا کم نبودند کسانی چون «سید محمد» که حاضر بودند خسارت و خرجْ کرد سپاه را نیز بپردازند، اما در عملیات شرکت کنند.

بگذریم. ما در دوران آموزشی و «عملیات های بیت المقدس ۲ و ۳» با هم بودیم. از خصوصیات بارز «سید محمد» این بود که از اطرافیانش هیچ گاه غافل نمی شد؛ اگر نقطه ضعفی را در کسی می یافت، تا آن را بر طرف نمی کرد راحت نمی نشست.

از اوقات بیکاری خویش به نحو احسن استفاده می کرد و از این که می دید عده ای وقتشان را بیهوده تلف می کنند رنج می برد. از این رو برنامه های وسیعی را در جهت پر کردن اوقات فراغت بچه ها تدارک دیده بود: با عده ای جلسات حفظ قران گذاشته بود. با گروهی صرف و نحو عربی و با گروه دیگر احکام کار می کرد. با بی سوادان نیز در فراگیری خواندن و نوشتن هم پا بود.

اصلاً با هر کس که چند روزی دم خور می شد و گرم می گرفت، می دیدی او نیز کتابی در دست گرفته، مشغول درس و مطالعه است.

* * *

قبل از شروع «عملیات بیت المقدس ۲»، ما در منطقه ی عمومی «بانه» مستقر بودیم؛ بالای کوهی که همیشه حداقل یک متر برف را روی سرشانه های خویش تحمل می کرد. یک جمع ۴۵ نفره که همه ی دار و ندارشان جز دوچادر دوازده نفره و چند پتو و کیسه خواب چیز دیگری نبود. تازه، نیمی از فضای یکی از چادرها را هم اختصاص داده بودیم به جماعت چکمه ها!

شب ها، بچه ها برای استراحت جای کافی نداشتند. پتو و کیسه خواب نیز به خاطر سرمای شدید و رطوبت بالای آن جا کفاف همه را نمی کرد.

این شهید عزیز هر شب پس از صرف شام عمدا از چادر می زد بیرون؛ در آن سرمای استخوانْ سوزی که نفَس، یارای بر آمدن نداشت! و آن گاه که همه در بستر رؤیاها فرود می آمدند، به چادر باز می گشت تا بدین وسیله، تنها دارایی اش که پتو و کیسه خوابی بیش نبود را نیز ایثار کرده باشد!

در آن اوایل کار، یک بار که آمد بخوابد من هنوز خوابم نبرده بود. زیر چشمی نگاهش می کردم؛ ابتدا سراسر چادر را خوب بر انداز کرد، وقتی جا و رواندازی را برای خویش نیافت، در گوشه ای چمباتمه زد و چشمانش را به هم نهاد. دیگر خدا می داند که آیا تا صبح خوابش برد یا نه!

بعدها که بچه ها فهمیدند، جایی برایش نگه می داشتند، اما باز موقعی به چادر مراجعت می کرد که پتوها را دیگران به خود پیچیده باشند! هرچندکه همه بادگیر تنمان بود و کف چادر هم پلاستیک پهن کرده بودیم، اما صبح که پا می شدیم به خاطر سرما و رطوبت فوق العاده احساس می کردیم لباس ها و پتوهای ما خیس آب است!

* * *

در آن بالا به خاطر برف و یخبندان و عدم دسترسی به آب برای رفع احتیاجاتمان، ناچار بودیم هر روز به دفعات چند گالن خالی را برداریم و به سمت دره ای که یکی، دوچشمه در ته آن می جوشید سرازیر شویم؛ آب برداریم و ببریم بالا.

کار صعب و توانْ فرسایی بود. به علاوه مسیر رفت و آمدمان که راه باریکه ای بیش نبود به واسطه ی تردد زیاد چنان لیز و غیر قابل عبور شده بود که در هر بار رفت و برگشت، باید پی چندین بار زمین خوردن و گلی شدن را به تنمان مالیده باشیم.

در این حال، باز هم شهید «موسوی» با آن که مثل دیگر بچه ها به خاطر تلاش پیگیر روزانه، خستگی را با بند بند تنش مزمزه می کرد، یکی دو ساعت مانده به اذان صبح، در آن سوز سرما و تیرگی دلهره زا با دو گالن خالی از چادر می زد بیرون و می رفت سراغ آب….

آن وقت می آمد سر وقت بچه ها و با ملاطفت تمام، تک تکشان را برای برپایی نماز شب بیدار می کرد تا برای وضو مشکلی نداشته باشند و دقایقی بعد، تمام چادر به عطر مناجات آن فرشتگان زمینی معطر می شد.

آه، به راستی که در آن بالا چقدر به خدا نزدیک بودیم!

راوی: حجة الاسلام کاظم عبداللّه زاده

فرشته ی خاکی

نزدیک یک صد نفر می شدیم که به لشکر ۷۷ خراسان اعزام شدیم. طلبه ی شهید «فیروز متجدّد» نیز در جمع ما بود. همین که به مقرّ لشکر رسیدیم، فیروز رفت و از مسؤولان تدارکات تقاضای فانوس کرد. هر چقدر از او می پرسیدند برای چه نمی گفت. می گفت: «من باید یک فانوس مستقل داشته باشم!»

خلاصه با اصرار زیاد فانوس را گرفت و پیروزمندانه به سنگر بازگشت. راستش من هم نمی دانستم فانوس را برای چه کاری می خواهد.

سنگر ما، یک سنگر زیرزمینی بزرگ بود که تعداد زیادی از نیروها را در خودش جای داده بود، فیروز، نیمه های شب به نرمی نسیم از بستر برمی خاست، فانوس را روشن می کرد و می نشست پای «مفاتیح» و معمولاً دعاهایی را می خواند که او را به اذان صبح وصل کند.

گاه مدت ها به دنبالش می گشتم، اما پیدایش نمی کردم. یک روز پس از این در و آن در زدن های زیاد، وی را کناره ی گودال بزرگی که برای ریختن زباله حفر کرده بودند، یافتم؛ رو به آسمان خاکستری قبله، دعا ومناجات با محبوب را زانو زده بود.

یک بار تعدادزیادی هواپیمای عراقی به مقرّ ما حمله ور شدند. از صدای مهیب آن ها و انفجار پیاپی بمب هایشان، دلمان هرّی ریخت پایین. صحنه ی شگفت و وحشتناکی بود. در طول عمرم با چنان واقعه ی موحشی روبه رو نشده بودم.انگار قیامت به پا شده بود! نزدیک بود اشک ما در بیاید.

داخل سنگرهای انفرادی معروف به «حفره روباه» دراز کشیده و سرمان را توی دست هامان می فشردیم.

در همین وانفسای بمباران، ناگهان صدای آشنایی در گوشم پیچید: «اِنْ کانَتْ اِلاّ صَیحَةً واحِدَةً فَاِذا هُمْ خامِدوُنَ…»۱

کف دستم را مقداری ازکناره ی چشمم دور کردم. خدای من! فیروز، بی خیال دنیا و مافیها به تلاوت آیات مربوط به قیامت نشسته بود. آرامش شکوهمندش خیلی به دلم نشست.

دریغ از آن فرشته ی خاکی که آسمانش زود از چنگ زمین در ربود!

راوی: حجه الاسلام هادی حبیبی


۱ـ سوره ی یس، ۲۹: «تنها یک فریاد بود و بس و به ناگاه [همه ی] آن ها سرد بر جای فسردند…».

نخل ها

کیومرث عباسی قصری

گرچه از فرط عطش هستند بی نانخل ها

خوشه خوشه در بغل دارند خرما نخل ها

تا نبینی، باورت ناید پس از عمری عطش

مانده باشند این چنین مردانه بر پا نخل ها

خود، به چشم خویش دیدم، بس تحمل کرده اند

تلخی ده ساله را شیرین تر از ما نخل ها

میوه ی صبر از بر و بار ظفر شیرین تر است

با زبان خوشه ها گویند این را نخل ها

طاقت ما، خصم را رسوای خاص و عام کرد

باد را در زوزه می آرند این جا نخل ها

بوته ی بی ریشه می لرزد ز هر بادی، چو بید

از کجا زین بادها جنبند از جا نخل ها

نیست هرگز انفعالی در میان، زافتادگی است

گر سر خود را نمی گیرند بالا نخل ها

خاک ما را ریشه ی این نخل ها دارد مصون

می رود بر باد اگر افتند از پا نخل ها

باورم نیست

عبدالحسین رحمتی

باورم نیست که چشمی نگرانم مانده است

رد پایی ز من و هم سفرانم مانده است

مشکی از چشمه ی زمزم برسانید به من

چارده قرن عطش روی لبانم مانده است

باز آمد خبر از هم سفر آتش و دود

لای هر صخره بگردید نشانم مانده است

از شب جاده مپرسید دگر یادم نیست

کی دگر حنجره ای تا که بخوانم مانده است

ما که آرش نشدیم آخر، ای مردم خوب

روی دستم فقط آن تیر و کمانم مانده است

گرچه یاران همه رفتند، خدا می داند

نم خونی ز شهیدان به رگانم مانده است

غزل سرخ دل سوخته ی ما ای دوست

یادگاری است که از هم سفرانم مانده است

نافله ی عشق۱

علی خالقی

افسوس شکستند پر چلچه ها را

تا حسّ نکند هیچ پری، فاصله ها را

شب بود و بیابان، همه در خواب، که ناگاه

دزدید کسی هستی این قافله ها را

ای کاش بیاید کسی از خانه ی خورشید

از پای دلم باز کند سلسله ها را

هنگام سحر باز کسی می رسد از راه

تا باز کند قفل لب چلچه ها را

من خسته و وامانده و از پای فتاده

تقدیم حضورش کنم این آبله ها را

در میکده خواندیم به مستی به جماعت

درپشت سرخُم، همه ی نافله ها را

یک روز به تنهایی و یک شام به غربت

طی کرده دل خسته، همه مرحله ها را


۱و ۲ ـ برگرفته شده از ویژه نامه ی یادواره ی سرداران استان قم. گردآوری: فاطمه قویدل.

عشق معین۱

نجمه زارع

بی شک آن روزکه آماده ی رفتن شده بود

باغ پروانه پر از لاله و سوسن شده بود

فصل گلچینی دستان دعا یادم هست

مثل یک روح، رها از قفس تن شده بود

بارها رفت و صدا کرد خدا را در خویش

بارها چشمش از این حادثه روشن شده بود

گفته بودند که عاشق شده هر کس برود

او اگر رفت از این پنجره… حتما شده بود

جمکران، ندبه، کمیل آه! فقط یادم هست

جمعه ها پیش کسی دست به دامن شده بود

عاقبت رفت به آن جا که دلش خواست رسید

در همان روز که در «عشق» معین شده بود


۱

خاطراتِ تو

سمیه زارع خردمند

و در تسبیح می ماند تمام خاطرات تو

میان تیر و ترکش ها کلام خاطراتِ تو

میان چفیه ات بوی اقاقی مست می پیچد

به گوشم خوب می آید پیام خاطراتِ تو

و جا مانده پلاک از تو و حسرت از دل تنگم

چه غوغا می کند شور و قیام خاطراتِ تو

دو تکه استخوان تو برایم حرف ها دارد

چه زیبا دیده ام در آن مرام خاطراتِ تو

دلم دریای دلتنگی، زبانم پر شد از واژه

ودر تسبیح می ماند تمام خاطرات تو

true
برچسب ها :

این مطلب بدون برچسب می باشد.

true
true
true

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

√ کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
√ آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد


true